|
|
|
|
|
سيلاممممممممممممممممممم خوفين؟؟؟ چه خبرا؟؟؟ گفتم بيام اينجا يكم..... 5 روز براي امتحان فيزيكمون وقت گذاشتن!!!(WOW) اما 2 روزش كه تعطيل بود بقيه شم بايد بميرفتيم ( مجموع دو كلمه ي مردن و رفتن) مدرسه!!! يعني كلا هيچي... الان از مدرسه اومدم.... الان هنوز تو كفم!!!! كه اين چه امتحاني بود!!!! همه بعد از امتحان گريه ميكردن فقط.. ( البته با يكم اغراق ......چون من جزوشون نبودم) حالا شماها حالتون چه طوره؟؟؟ ( با امتحانا)؟!! راستي بلا خره زمستون شد.... چرا برف نمياد پس!!( منظورم زياده ... ) ( كريسمستونم مبارك......) پيام هاي بازرگاني: ماي بيبي ماي بيبي دوست داريم.... ماي بيبي ما با تو چه قد خوشحاليم نازك و لطيفي مثل گلها با تو چه كيفي ميكنيم ما نينيها! دبيدي دبودي ديبيديا اين نينيا تو بلاگفا هم هستن؟؟!!!!! ( بابا خيلي باكلاسن!) كلي عكس ميخواستم بزارم....... حالا فعلا اينارو ببينين...
قاطي پاتي از همه گذاشتم ديگه... نظر فراموش نشه! دوستون دارم .......... باي
سلام خوبين؟؟؟؟
امروز واقعا متفاوت اپ كردم.... اين شعره فروغو ديشب ميخوندم خيلي دوسش دارم.. گفتم بزارم شما هم بخونيد: همه ي هستي من ايه ي تاريكي است كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين ايه اه كشيدم، اه من در اين ايه ترا به درخت و اب و اتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از ان ميگذرد زنگي شايد ريسمانيست كه مردي با ان خود را از شاخه ميا ويزد زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك ...................................................... يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر ميدارد وبه يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد: صبح به خير زندگي شايد ان لحظه مسدوديست كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسارزد و در اين حسي است كه من ان را با ادراك ماه و با ديافت ظلمت خواهم اميخت در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست دل من كه به اندازه ي يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به اواز قناري ها كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند اه....... سهم من اين است سهم من اين است سهم من، اسماني است كه اويختن پرده اي ان را از من ميگيرد سهم من پايين رفتن از يه پله متروك است وبه چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن الودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من ميگويد " دست هايت را دوست مي دارم" دسهايم را در باغچه ميكارم سبز خواهم شد مي دانم، مي دانم، مي دانم و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت و.......... بسه تا همين جاش ديگه خسته شده ام پ.ن: الي جون پارسال يادته ؟؟! حالا همش خاطره شده! فعلا دوستان باي باي |